غمنامه های یک مرد...
صدای خوبی داشت و گهگاه این ترانه را زمزمه میکرد :مادرم گوید تیزی تو را زندان برد...و نمیدانست که در نیمه شبی از مهرماه تیزی او در قلب دوستی نشسته آن دوست را به سینه ی قبرستان میفرستد و خودش را به کنج زندان.
آشنایی ام با او در انجمن ادبی بود قبلا هیچگاه او را ندیده بودم. آن روز چهارشنبه که از قضا یک روز در مهر ماه بود جلو آمد و سراغ یکی از دبیران مشترکمان را پرسید و از آن روز دوستیمان شکل گرفت. دوستی ای که هر روز عمیق تر می شد و از حرفهای روزمره به حرفهای دل کشیده شد و صمیمی ترین دوستان هم شدیم. هر چه بیشتر شناختمش انسانی خونگرم را یافتم که تمام وجودش لبریز از عشق به هم نوع بود واز آن مهم تر عشق به مریم.... راستی اگر آنجا پشت آن کوه بلند / مریم گمشده باغچه مان را دیدی / تو که از دورترین زاویه باغ به ما پیوستی / داد بزن/ آلوچه / شبنم / سیب....
و من رفیق و همدم روزهای دلتنگی اش شدم او هم برای من کیمیایی در این بازار جو فروشان رفاقت. روزها وشب هایمان با هم میگذشت و در لحظات تنهایی و دلتنگی تنها شریک های غم همدیگر بودیم. دو سالی که سرباز بودم بیشتر از همه به یاد او بودم و او همیشه مخاطب دلنوشته های تنهاییم بود و او هم یکی از معروفترین اشعارش را از روی خاطرات سربازی من سروده بود و چه شور انگیز شعری بود...غروب / پادگان / درازترین زوزه ی خستگی و بطالت....
وضع خانوادگی درست و حسابی نداشت مادرش را در کودکی از دست داده بود اما همه بدبختی ها از روزی شروع شد که برادر بزرگتر را در یک تصادف از دست داد و دوست صمیمی من که استعداد همه کار را داشت کم کم وارد عالم دیگری شد و من که همیشه مخالف کارهای آنچنانی اش بودم تبدیل به فردی شدم که همیشه توجیهات او را میشنیدم و وقتی که دستش از دامان استدلال کوتاه میشد تنها حرص میخورد و گاهی اوقات که به شدت عصبانی میشد هر چه میخواست به او میگفت و او تنها گوش میداد و هیچگاه با من سخنی به درشتی نگفت.
رفیق بازی هایش آخر کار دستش داد و تیزی را در قلب رفیقی از همان جماعت فرو برد آن روز را تا آخر عمر فراموش نمیکنم بعد از ظهری پاییزی بود و من مشغول مطالعه که تلفن زنگ زد مکالمه ای کوتاه و... دنیا بر روی سرم آوار شد.آن یگانه دوست تبدیل به قاتلی شده بود که در حالتی نامتعادل دشنه را در قلب دوستی دیگر فرو برده بود.
افکار وهم آلودی که بعد از آن به سراغم آمد را هیچگاه فراموش نمیکنم کابوس بر دار دیدن او تبدیل به بزرگترین عذاب زندگی ام شده بود اما خانواده مقتول به دیه رضایت دادند و بعد از مدتی از زندان بیرون آمد اما دیگر دوستیمان آن دوستی سابق نبود بسیار تلاش کردم که به شکل سابقش برگردانم اما تلاشم بی ثمر بود آن یگانه دوست که دنیایی بود از قریحه و استعداد به دام افیون و بنگ افتاده بود .به اجبار کم کم از او فاصله گرفتم و مدتها از او بی خبر....چند روز پیش برادرش را دیدم و سراغ او را گرفتم گفت : بازهم زندان است و من نپرسیدم چرا؟ راهم را گرفتم و با دلی تنگ این شعرش را با خودم زمزمه کردم :غمنامه های یک مرد لعنت به چهارشنبه....
