تبليغاتX
تاملات تنهایی
درخت کویر

 

دیدم در آن کویر درختی غریب را

محروم از نوازش یک سنگ رهگذر

تنها نشسته ای،

بی برگ وبار، زیر نفسهای آفتاب

در التهاب،

در انتظار قطره ی باران

در آرزوی آب.

ابری رسید،

- چهر درخت از شعف شکفت،

دلشاد گشت و گفت!

"ای ابر، ای بشارت باران!

"آیا دل سیاه تو از آه من بسوخت؟!"

غرید نیره ابر،برقی جهید و چوب درخت کهن

بسوخت!                                        دکتر حمید مصدق

+ نوشته شده توسط مهدی در جمعه یازدهم خرداد 1386 و ساعت 19:15 |


Powered By
BLOGFA.COM