داستان وارونه ی تاریخ
ازهمان سالهای آغازین راهنمایی که مطالعاتم در مورد تاریخ اسلام را به صورت جدی پیگیری میکردم و سعی کردم از منابع زمختلف با دیدگاهها و اسناد مختلف با تاریخ اسلام هر چه بیشتر آشنا شوم همواره بعضی نکات به صورت سوالات اساسی در ذهنم باقی مانده اند که تاکنون نتوانسته ام برای آنها جوابهای قانع کننده ای بیابم.یکی از آن موارد داستان مربوط به کشته شدن حضرت زهرا توسط خلیفه ی دوم(عمر)است با آن تفاسیر و داستانها که در مورد آن وجود دارد.عمر به در خانه ی علی میرود با زهرا احتجاج میکند بعد با لگد به در میزند میخ های در به پهلوی او فرو میرود فرزندش سقط میشود و خانه اش آتش میگیرد و باقی قضایا که خود بهتر میدانید. اینها همه برایم به گونه ای غیر قابل باورند و بسیاری ازمسائل مطرح شده توسط مداحان حرفه ای که توسط حکومت نیز به شدت ترویج میشود در منابع معتبر تاریخی شیعه وجود ندارد و در سالهای گذشته بعضا مسائلی مطرح میشود که با هیچ منطقی سازگاری ندارد .از لحاظ تاریخی این مسائل در روز مرگ پیامبر یا چند بعد از آن رخ میدهد.طبق تفاسیر اهل سنت درب خانه پیامبر و علی تنها درهایی بود که به مسجد باز میشد حالا عمر آمده که علی را به زور به مسجد ببرد مسجدی که در خانه ی علی به آن باز میشده است و نکته دیگر اینکه با توجه به احترام پیامبر در میان مردم چه کسی میتوانسته در روز مرگش در خانه ی یگانه دخترش را به آتش بکشد و دوم اینکه شوهر فاطمه شخصی است به نام علی که مظهر غیرت الهی است کسی که سالها بعد در زمان زمامداریش وقتی ارتش معاویه به زور خلخال از پای زنی بیرون میکشد چنان بر می آشوبد که میگوید:اگر کسی از این ننگ بمیرد قابل سرزنش نیست حال این علی به نظاره می نشیند تا مخالفانش هر گونه که میخواهند با همسر خودش رفتار کنند به نظر من اینگونه رفتار حتی با آنچه که به عنوان سکوت برای حفظ دین پیامبر از سوی علی تفسیر میکنند همخوانی ندارد.همه ی این مسائل در طول این سالها سوالات فراوانی در ذهنم ایجاد کرده است تا انکه در عاشورای امسال کتاب "انقلاب عاشورا" نوشته ی آقای مهاجرانی را میخواندم اواخر کتاب بود که به نکته ای برخوردم که برایم بسیار جالب بود و آنهم شرح گفت و گویی بین حسین بن علی،عبداله بن عباس و عبداله بن عمر است که در مکه بین آنان روی میدهد.آن گفت و گو طولانی است و دوستانی که می خواهند شرح کامل گفته ها را مطالعه نمایند به کتاب اخیر مراجعه نمایند.اما چیزی که برای من بسیار جالب بود اینکه بعد از نصیحتهای عبداله بن عمر به امام حسین مبنی بر عدم خروج امام حسین از ترس کشه شدن او توسط ارتش یزید و دعوت از امام برای بازگشت به مدینه امام در جواب او جملاتی می گوید که برای من بسیار تازگی داشت .
در پایان آن گفت و گو امام حسین خطاب به عبداله بن عمر می گوید
:ای عبداله اگر پدرت(یعنی عمر) زنده بود مرا یاری میکرد همانگونه که به یاری جدم برخاست اگر می بینی یاری من برایت دشوار است در نمازهایت مرا دعا کن.به سخنان امام دقت کنید که در مورد عمر یعنی همان قاتل مادرش چه میگوید.اگر عمر زنده بود مرا یاری میکرد قاطعیتی که در این جمله هست را چگونه میتوان تفسیر کرد. اطمینان خاطر به اینکه اگر عمر زنده بود او را یاری میکرد هما نگونه که جدش را یاری کرد.امام حسین انسانی نیست که بخواهد با گفتن این سخنان عبداله را تحریک کند که او را یاری نماید این حرف از سر صدق و اخلاص است .در کلام حسین هیچ کینه ای نیست.داستان مداحان حرفه ای یعنی کوچه ی خلوت و فاطمه و حسن و عمر نیست. یک تعریف محض از عمر است و طعنه ای سخت به عبداله که تو مثل پدرت نیستی پس برو و گوشه ی خانه ات بنشین!
این جملات را تاکنون از هیچ مداح حرفه ای یا سخنران تلویزیونی نشنیده بودم هما نگونه که خیلی واقعیات دیگر را تاکنون نشنیده ام و حال مانده ام که چگونه قضاوت نمایم عمری را ببینم که در دستی آتش ودر دستی تازیانه دارد تا خانه ی پیامبر را برسر اهل بیتش خراب کند یا عمری را ببینم که اگر زنده بود در روز عاشورا نگاهبان حرم اهل بیت پیامبر میشد.
