تبليغاتX
تاملات تنهایی - هراس جنگ
هراس کودکانه ی جاودانه

فغان ز جغد شوم جنگ و مرغوای او            که تا ابد بریده باد نای او

ما جزء نسلی هستیم که از لحظه ای که پا به این جهان گذاشت گریه های اولینش با صدای آژیر خطر و حمله ی هوایی و بمباران و نابودی پیوندی عمیق خورد. دورا ن کودکیمان همه در هراس مرگ گذشت و خیابانهای شهرهایمان هر روز شاهد تشییع جنازه ی یکی از رزمندگان و شیون ها و آه و ناله های مادران و خواهران داغداری بود که زیر تابوت عزیزانشان را گرفته بودند .مرگ،شیون،بمباران،خرابی و آوار و اضطراب دائم خوراک همه ی روزهای کودکیمان شد .کینه و نفرت از در و دیوار شهر میبارید. در مدرسه در گوش کودکان کلاس اولی آن چه هر روز بعد از خواندن قرآن تکرار میشد فریاد مرگ بود بر همه ی آنهایی که آمده بودند تا اسلام را نابود کنند و ما کودکان کلاس اولی بی آنکه بدانیم چرا؟ هر روز آن فریادهای کینه را با مشت های گره زده تکرار میکردیم و هیچگاه نبود که یک روز کامل را در کلاس سر کنیم چرا که آژیر خطر بود و پناهگاه که جای کلاس درس و مدرسه را گرفته بود و الفبای ترس و کینه جانشین الفبای فارسی شده بود. کینه از همه ی آنهایی که باعث بدبختی ما شده بودند از صدام،از آمریکا،از شوروی و از همه ی مردم جهان .اما هر چه جلوتر رفتیم جای کین ورزیها عوض شد . روزی عملیات بود با مادرم از کنار سپاه شهرگذشتیم مارش نظامی عملیات را خاموش کرده بودند مادر گفت مثل اینکه شکست خورده اند و این جمله برای همیشه در ذهن من ماند آری شکست خورده اند اما منظور مادر نه همه ی آنهایی بود که باعث بدبختی ما بودند بلکه رزمندگان خودمان را میگفت که شکست خورده اند و من،کودک 6-7 ساله از آنهمه احساس جدایی مادر با رزمندگانمان که رزمندگان اسلام می خواندندشان تعجب کردم و بعد ها فهمیدم که در روزهای آخر جنگ این احساس فراگیر شده بود و ربطی به مادر من نداشت.

و سرانجام یکی جام زهر را نوشید بر خلاف میل باطنی اش و همه ی آنهایی که به خاطر او و دشمنش با هم می جنگیدند بدون اینکه همدیگر را بشناسند دستورش را گردن نهادند و جنگ به پایان رسید . آری جنگ به پایان رسید اما آنهمه اضطراب و کینه و ترس و دشمنی که در وجود همه ی کودکان سالهای جنگ نهادینه شده بود برای همیشه با آنان ماند و هیچگاه رهایشان نخواهد کرد . کودکانی که به جای بازیهای کودکانه با اسلحه های چوبی و پلاستیکی به تبعیت از بزرگانشان به جان هم می افتادند و روزی هزاران بار همدیگر را میکشتند و باز هم زنده میشدند تا یا بکشند یا بمیرند.

.

..........................................................................

خوشتر از ایام عشق ایام نیست...............شوخی کردم جدی نگیرید.

+ نوشته شده توسط مهدی در یکشنبه یکم مهر 1386 و ساعت 21:7 |


Powered By
BLOGFA.COM